تبليغاتX
کارت قرمز
یادداشت های روزانه یک خبرنگار
 مصایب شهر قشنگ فوتبال

مصایب شهر قشنگ فوتبال

گوش روزنامه هم تا بناگوش سرخ شد!

1- به مناسبت کارمان و این که هروز در کانون خبرهای عجیب از دنیای ورزش قرار داریم، خبرهایی می شنویم که شاید پذیرفتنش برای خود ما هم که مجری خبر هستیم باورنکردنی باشد چه برسد به مخطبانمان. این که مثلا می شنویم فلان مربی فقط دو روز مانده به پایان مسابقات لیگ برتر از کار بی کار شد. می نویسیم سه گزینه برای هدایت تیم ملی معرفی می شود ولی در نهایت یک نفر خارج از گزینه هایی که از طرف فدراسیون مطرح شده بود هدایت تیم ملی را بر عهده می گیرد، ما هم بی تقصیریم چون اینجا ایران است و اگر شنیدیم یک بازیکن هر چه از دهانش بیرون آمده به مربی یا به یکی از مسولان تیمش گفته نباید تعجب کنیم چون دقیقا فردای آن روز می شنویم یک بازیکن دیگر دور از جون با سرمربی تیمش دریگری فیزیکی! هم پیدا کرده. لطفا تعجب نکید چون اینجا لیگ برتر است و اتفاقاتش هم بسیار برتر از همه جای دنیا است. مثلا این قدر شهر به هم ریخته است که یک بازیکن از همین تیم های معروف پایتخت با یک مامور انتظامی به دفاتر یکی از روزنامه ها ورزشی می رود و حکم جلب یک روزنامه نگار مشهور را دارد. اما جرم این روزنامه نگار فقط نوشتن مطلبی تند اما کاملا نصحیت وار دارد تا این فوتبالیست را سر عقل بیاورد.

به این جای قصه رسیدیم که اینجا ایران است و ما در شهر میزبان لیگ برترسکونت داریم، همان جایی که فوتبالش با همه جای دنیا فرق می کندو هر روز حتی خبرنگارانش هم عادت دارند به شنیدن خبرهای عجیب و غافلگیر کننده ، یعنی یا برای نوشتن یک مطلب باید پشتشان بلرزد و یا این که از سوی یک مربی مشهور الفاظی می شوند که گوششان تا بناگوش سرخ می شود.

2- وقتی تازه کارت را در عرصه خبر آغاز می کنید به شما می گویند هر چیزی که می شنوی نباید بنویسی، یعنی اگر جناب بازیکن از دست مربی اش ناراحت بود و گفت فلان فلان شده من را درترکیب نمی گذارد، ما باید بنویسیم:« از نیمکت نشینی ناراحت هستم.» کار ما هم قواعد خاص خودش را دارد و اولین رسالت ما این است که همه چیز را بنویسیم اما با این هدف که فرهنگ سازی کنیم تا مثلا فلان فوتبالیستمان اگر لژیونر و شد رفت به سرزمینی که همه چیز درآن آزاد است هر کاری که دلش خواست انجام ندهد. اما باز می بینیم که ما هم این رسالت را گم کرده ایم و در این شهر قشنگ لیگ برتر که تیم ملی هم فرزندش است، آن قدر اتفاقات زیبا مثل توهین به یکدیگر وجود دارد که تازه اگر کسی هم بخواهد جلوی این بی فرهنگی را بگیرد احتمال دارد حکم جلبش رابگیریم.

3- در همین شهر قشنگ روزی می رسد که تیترهای مطبوعات و رسانه ها هم شوکه می شوند از حرف هایی که آقایان به اصطلاح با تجربه که البته پست های مهمی هم دارند، می زنند.

یک نفر به یک نفر دیگر (که البته او هم چنان روابط عمومی خوبی ندارد و هر از گاهی مثل کنفرانس مطبوعاتی بعد از یکی از بازی های معروف شهر قشنگ کاری  می کند واویلا و دستور حمله به یک خبرنگار را می دهد) می گوید کوتوله، می گوید بی سواد و خلاصه حرف هایی می زند که  حتی روزنامه ها هم طاقت چاپش را ندارند و ساعاتی پس از درج، همان خبر صفحات اینترنتی را هم شرمنده می کندو از روی سایت پاک می شود.

4- خدا آخر و عاقبت این شهر قشنگ با لیگ برترش را به خیر کند که این روزها همه منتظر این هستند که هر روز یک خبر جدید بشوند، ببخشید یک توهین جدید بشنوند. این است آخروعاقبت فوتبال در شهر قشنگ.

برای دیدن این مطلب روی خبرگزاری ورزش ایران(ایپنا) کلیک کنید.

 

 

|+| نوشته شده توسط سعید پیرمحموئی در یکشنبه سی ام فروردین 1388  |
 با حسرت یه قطره آب
با حسرت یه قطره آب

 بچه کجایی؟ ببخشید اگر به یک‌باره این‌طور ناگهانی سوال‌مان را مطرح کردیم. اصلا منظور این نبود که بچه کدام محل هستید. منظور این بود که شما در کجای ایران به دنیا آمده‌اید؟ اهل شمال هستید یا جنوب؟ در مرکز کشور به دنیا آمده‌اید يا در یک نقطه کوهستانی یا این‌که از مردمان  شرق یا غرب کشورید؟ شما مرد کویر هستید یا این‌که میل‌تان به باران است و از آب و هوای مرطوب لذت می‌برید؟ البته زیاد تفاوتی ندارد که بگویید اهل کجا هستید و چه نوع آب و هوایی را می‌پسندید چون می‌خواهیم درباره تهران بگوییم. شهری، ببخشید پایتختی که در بین رشته‌کوه‌های البرز واقع شده و این رشته‌کوه هم‌چنان اصرار خاصی دارد که به هیچ عنوان اجازه ورود ابرهای بارانی به شهر را ندهد تا زیاد در این شهر باران نیاید و خیابان‌های پایتخت در حسرت باران بمانند. همین می‌شود که وقتی 2قطره باران می‌آید، حسابی خنده بر لب شهروندان تهرانی نقش می‌بندد و حسابی ذوق‌زده می‌شوند. همین می‌شود که مثلا وقتی به شمال می‌رویم و باران‌های شمالی را می‌بینیم هوای قدم‌زدن زیر باران را می‌کنیم، اما گیله‌مردها به‌راحتی از کنار آن رد می‌شوند. خلاصه باران هم برای خودش شده حسرتی بزرگ برای پایتخت. پایتختی که همیشه چشمش به آسمان است تا باران ببارد تا پشت سدهايش آب جمع شود كه این‌طور به تکاپو نیفتیم که‌ ای وای شاید این تابستان آب هم مثل برق جیره‌بندی شود و شهروندان تهرانی مجددا انتظار تابستانی بسیار سخت را بکشند.

این‌که می‌گویند ایران کشوری با گستردگی زیاد از نوع آب و هوایي‌است. همین است دیگر. همین که می‌توان در یک‌روز 4فصل را به‌طور همزمان دید، همین که یک جا مردمانش این‌طور در حسرت قطرات باران هستند و در جایی دیگر همیشه باران می‌بارد. قسمت پایتخت هم این است که این روزها یا اصلا در این مدت این‌گونه نگاهش به آسمان باشد تا این‌که ابرهای بارور و سیاه ببارند و رگبارهای بهاری شروع به باریدن کنند. البته در هر شرایطی در تهران همه خیال‌شان راحت است که مثلا باران هیچ مسابقه فوتبالی را برعکس شهرهای شمالی لغو نمی‌کند، چون این شهر مدت‌هاست در حسرت قطرات باران است و حتی در مقایسه با چندین استان و شهر همسایه از نظر بارش باران در حد بسیار پایینی قرار دارد و این چنین است حکایتی زندگی در شهری که حسرت باران دارد.

پ.م:

البته این مطلب را که برای همشهری زندگی می نوشتم حسابی دلم برای باران های انزلی تنگ شده بود،چون تا دلتان بخواهد درانزلی باران می آید و بچه های آنجا در حسرت یک روز آفتابی هستند.

برای خواندن ادامه مطلب کلیک کنید

 

 


ادامه مطلب
|+| نوشته شده توسط سعید پیرمحموئی در یکشنبه سی ام فروردین 1388  |
 
 
بالا